1 داستان (کوتاه) خیلی جالب و جدید و حرص درآر ، ( در کودکستان !)
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳  کلمات کلیدی: داستان
خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد. میخواست
چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت.
بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز
بعد بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید ...

نصیحت لقمان به پسرش ... حرف حق و جالب
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی: داستان ، حرف حق

نصیحت لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. 
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! 
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! 
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم 
این  کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد :  اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس میکنی  بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های  جهان مال توست...


داستانی جالب ، خواندنی و کوتاه ...
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧  کلمات کلیدی: داستان

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به

من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!!!


داستان کوتاه پیرمرد و صندوق صدقات
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  کلمات کلیدی: حرف حق ، داستان

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:

صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!ناراحت



1 داستان خیلی جالب و آموزنده...
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸  کلمات کلیدی: مطالب جالب ، علمی و آموزنده ، داستان

اول راه ساده رو انتخاب کنید!

امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود.
سوال این بود: "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد !
چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !!
او در جواب نوشته بود:

"کدام صندلی؟"

پیام اخلاقی: مسائل ساده رو پیچیده نکنین !!


دو داستان کوتاه و زیبا و جالب...!
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢  کلمات کلیدی: حرف حق ، داستان

                                       

امید

شخصی را به جهنم می بردند، در راه برمی گشت و به عقب خیره میشد، ناگهان خدا

فرمود: او را به بهشت ببرید، فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب

نگاه کرد، او امید به بخشش داشت...خیال باطل

 

 

زیبایی


دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با

حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد

حرف پدرش افتاد " اگر تا پایان ماه هر روز بتونی چسب زحم هایت را بفروشی آخر ماه

کفش های قرمز رو برات میخرم " دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من

باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت صد نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هایش را

بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه.... خدا نکنه..... اصلا کفش نمیخوام...


داستانی کوتاه و آموزنده از کوروش کبیر در مورد عشق حقیقی!
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢  کلمات کلیدی: مطالب جالب ، علمی و آموزنده ، داستان

روزی دخترکی نزد کورش کبیر آمد و گفت من عاشقت شده ام.

کورش کبیر رو به دختر گفت: لیاقت شما را برادر من دارد که از من بهتر و

زیباتر است و او هم اکنون پشت سر شماست، ناگهان دختر پشتش را

نگاه کرد اما کسی آنجا نبود. از کوروش دلیل اینکار را پرسید

و او پاسخ داد عاشق من نیستی وگرنه یه لحظه هم به پشت سرت نگاه

نمیکردی....خنثی